توسعه امکانات تک نوشت

اگر یکی از علاقه مندان تک نوشت باشید, متوجه شده اید که تقریبا حدود ۳ الی ۴ ماه است که فعالیت تک نوشت سیرنزولی داشته و دیگر مثل گذشته نیست. یکی از دلایل این اتفاق پر مشغله بودن مدیریت سایت (اینجانب) در این برهه زمانی بوده است. اما از آنجا که تک نوشت یک هدف والا (پیشرفت ادب پارسی) را دنبال میکند, تصمیم بر آن شد تا امکانات اختصاصی به این وب سایت افزوده شود.

از این رو از تمامی‌علاقه مندان تک نوشت دعوت میکنم که در همین پست نظرات خود را مبنی بر اینکه چه امکاناتی را مد نظر دارند, اعلام کنند, که در صورت امکان با اضافه شده این امکانات شاهد پیشرفت هرچه بیشتر تک نوشت باشیم. امکاناتی از قبیل:

  • امکان اختصاص پنل کاربری به هر شخص پس از عضویت
  • ذخیره داستان‌های خوانده شده و خوانده نشده برای هر شخص
  • امکان مرور تصادفی داستان‌ها و …

پی نوشت: در ضمن خواهشمندیم که در نظرسنجی زیر شرکت کرده و در صورت عدم وجود گزینه مورد نظر, در قسمت نظرات, امکانات مد نظر خود را اعلام کنید.

کدام یک از قابلیت های زیر را در تک نوشت لازم دارید؟

مشاهده نتایج

Loading ... Loading ...

 

 

تولد

وقتی سر بچه پیدا شد، مقداری خون ریخت توی لگن. مادر بزرگم پنجه‌های زائو را گرفت و با زور فشار داد و گفت:”فشار بده. بگو یا علی. یا فاطمه زهرا.” زن هنوز با جیغ و هیاهو گریه می‌کرد. هیچ کس متوجه من نبود. من از زیر باران آمده بودم و توی اتاقک و در را بسته بودم. از دور، موهای چسبناک سر نوزاد را می‌دیدم، و یعد گردن و بدنش پیدا شد، و باز خون آمد، و من دیدم که کم کم بچه به این دنیا می‌آید.
“یا علی ی ی ی ی.” بعد- همه چیز تمام شد. بیرون رگبار شدید می‌زد و شب طوفانی بود. رفتم برای مادر بزرگم از جوی کوچه یک آفتابه آب آوردم و مادر بزرگم دست‌هایش را لب درگاهی که هم سطح کف حیاط بود آب کشید. همه جا تاریک بود. گاهی هوا برقی می‌زد و صدای رعد می‌پیچید. حیاط، خرابه مفلوکی پشت دیوار دباغ خانه بود. این گوشه حیاط دو تا اتاقک بود. زنی در یکی از اتاقک‌ها بچه زاییده بود. نصف شب خانم جون مرا با خودش آورده بود. خانم جون آن سال شصت ساله بود. من شش ساله بودم.
خانم جون دست‌هایش را آب کشید وخشک کرد و آمد لحاف پاره را روی زائو کشید. زن چشم‌هایش را باز کرد. خانم جون گفت:”خدا یه پسر کاکل زری بت داده.”
زن گفت:” چی؟” ضعف داشت. “چی گفتی؟” ادامه متن

به وقت بابل

می‌آمدند و می‌رفتند. با هیکل‌های دیلاق دشداشه پوش و  صورت‌های عبوس آفتاب سوخته. جمع می‌شدند دور هم و با چشم‌های وق زده سرخ زل می زدند به برجستگی خاکی که واهاگن زیرش خوابیده بود. سیگار می کشیدند و دودش را از بین لب‌ها و دندان‌های زنگار بسته فوت می کردند توی صورت همدیگر. حرف که می‌زدند، انگار با هم دعوا داشتند. داد می زدند سر هم. گاهی جر و بحث و  دعوای­شان بالا می گرفت و زن‌های­شان را صدا  می­کردند و  می­رفتند. یکی دو هفته­ای واهاگن را آسوده می گذاشتند ولی دوباره سروکله شان پیدا می شد. زن‌ها می آمدند. مثل روز تدفین با آن هیکل‌های سیاهپوش دوکی شکل زانو می زدند روی خاک. شیون می کردند و زبان می گرفتند و گورستان را می گذاشتند روی سرشان. صورت‌های­شان خالکوبی بود و دست‌های­شان حنا بسته و خپل. جرینگ جرینگ خلخال‌های­شان آرامش را از واهاگن می‌گرفت. از بخت بدش بود که گرفتار شده بود بین این‌ها. فقط یک نفر بود که برای ­اش قرآن می‌خواند. دختر جوانی به نام اَسرا که واهاگن اولش فکر می‌کرد یکی از خواهرهای یحیی است. اَسرا، چشم‌های پر از سرمه اش را می­دواند روی حروف کتابی که توی دستش می گرفت و زیر لب می‌خواند. اندام­اش کشیده بود و لاغر. ادامه متن

متشکرم

همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم:بنشینید می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب “کولیا” نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی . . . “یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا” از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد. ادامه متن

سرگذشت زنی که مجسمه‌اش را درمیدان اصلی شهر گذاشتند

سه هفته ای شده بود که از شوهر خبری نبود.. کسی نمی دانست کجاست.. زن بی حوصله بود و کلافه.. بچه‌ها  دور اتاق دنبال هم می دویدند. زن حتی حوصله نداشت سرشان داد بزند و بگوید بتمرگید پدر سگ‌ها. عین آدمی بود که  هر آن منتظر شنیدن خبر مرگ کسی باشد. زن خیلی بیچاره بود. با ۳ تا بچه قد و نیم قد چه کار می کرد. یک زن تنها که نه کاری داشت نه تحصیلاتی. تازه گیرم هم که داشت با این سه تا بچه  دست تنها در یک شهر کوچک چه کار می کرد. زن خیلی تنها بود. یک زن  خیلی تنها. حتی بلد نبود گریه کند.  یعنی ۱۳ سال بد بختی کشیدن مستمر به او فهمانده بود که گریه دردی دوا نمی کند.  بچه‌ها هم فهمیده بودند از پدر کاری ساخته نیست. اصلا پدر چه کاره بود در زندگی آنها. پدری که گاهی قیافه اش را به سختی به یاد می آوردند. مادر بزرگ یعنی همین پیر زن مریض علیل که در اتاق کناری دراز کشیده بود با کولی بازی باعث ازدواج آنها شده بود. و در دل نفرین می کرد پیرزن چرک چروکیده را که باعث شده بود یک عمر یک زن تنها باشد. و مرد  آواره شهر‌ها… ادامه متن

پرنده فقط یک پرنده بود

روزی بود و روزگاری و شهری بود به اسم علی آباد که چنین بود و چنان … تا آن روز که همه مردمان این شهر از بهار و پاییز طلو ع و غروب و خلاصه از اینکه بهارها این همه صدای پرنده و چرنده توی گوشهاشان زنگ بزند و پاییزها این همه برگ زرد جمع کنند جانشان به لب رسید، آمدند و هرچه آهن پاره و بادیه و بشقاب و کفگیر داشتند ریختند توی یک کوره بزرگ بزرگ و بعد دادند دست فلزکارهای شهر آنها هم نشستند و یک تاق گنده ضربی درست کردند برای سقف شهر با دویست سیصد تا هواکش و همه ی خانه‌ها چراغهای آویزی و زنبوری و مهتابی را آوردند و خرد کردند و دادند یک کره بزرگ درست کردند و یک روز با سلام و صلوات بردند زیر تاق شهرشان آویزان کردند و برق قوی و خیره کننده ی را دواندند توش آن وقت بود که رفتند سراغ درختها و پرنده‌ها و اعلامیه پشت اعلامیه که:

ادامه متن

انتشار داستان‌های کوتاه از نویسندگان تازه کار در تک‌نوشت

وب سایت تک نوشت در راستای ارتقا و اعتلای هرچه بیشتر زبان و ادبیات پارسی اقدام به انتشار داستان‌های نوشته شده توسط نویسنده‌های جوان و کمتر شناخته شده کرده است. از این رو تک نوشت از تمامی‌داستان نویسان عزیز دعوت می‌کند, داستان‌های کوتاه خود را به آدرس ایمیل پست الکترونیک تک نوشت ارسال کنند.